به پسرم و پرستوي مهاجر
|
||
تازگیها اصلا حوصله نوشتن ندارم ؛ علل زیادی داره یکیش کمبود وقته ،یکیش این لپ تاپه که کمتر بدستم میرسه ،یکیش اینکه هر چی دلت بخواد نمیتونی بنویسی، و ازهمه مهمتر دل بی حوصله منه که ترجیح میده سکوت کنه تا ناله ...سکوت سرشار از سخنان ناگفته است....
باید همیشه بالها را به اندازه یک عقاب باز کرد انوقت قطعا محل فرود هم قله ها خواهد بود اما اگر به اندازه گنجشک بال گشودیم محل فرود شاخه باریکی روی درختی کوچک ولرزان خواهد بود.
وای که چه هوای بدی شده ؛خیلی وقت بود منتظر پاییز و باران پاییزی و برگهای رنگارنگ این فصل بودم اما امسال از تابستان یکهو پریدیم توی زمستان .
قدیمها همیشه فکر میکردم سن بیست سالگی چه سالی خواهد بود چقدر ذوق داشتم تا زودتر به این سن برسم اما یکهو به خودم آمدم و دیدم ای دل غافل از مرز چهل وچند سالگی هم گذشتم و در آستانه 50 سالگی هستم . خوشی ها کم نبود اگر چه که سختی ها هم به نوبه خود کم نبود. البته خدا را شکر ناراضی هم نیستم. هر چه که در سر راهم قرار داد شاید اولش کمی دلخور بودم که این چیزی نبود که من می خواستم اما خیلی زود دیدم بهترین را در سر راهم قرار داده است.و همیشه سپاس گذارش هستم. وقتی به گذشته نگاه میکنم جای پای دونفر در مسیر زندگیم و موفقیت هایم بسیار پر رنگ هستند اگر چه خودشان سالهاست که دیگر نیستند.پدرم و پدر بزرگم. همیشه ین باور را به ما منتقل میکردنند که خواستن توانستن است و دختر یا پسر هیچ فرقی با هم ندارند.قبل از خیلی از پسر های اطرافم رانندگی یاد گرفتم قبل از همه همسنها و بخصوص پسر های اطرافم به سرکاری عالی رفتم ،تحصیلات عالی پیدا کردم به عنوان یک.... در جامعه مطرح شدم و خلاصه به هر کاری که اراده کردم با تکیه به خداوند و تشویق آن دو بهش رسیدم . منظورم منم زدن نبود. علت نگارش این مطالب مطلبی بود که در یکی دو تا از دستنوشتهای دوستان خواندم کاش همه مونث ها این باور را پیدا کنند که همه افراد با هم برابرند و دختر وپسر واقعا یکسانند .
اگر در جامعه ای به یکی ارج بیشتری گذاشته می شودعلتش ضعفهای موجود در آ ن جامعه است و افکار نادرستی که به عنوان یک اعتقاد واهی جایش را محکم کرده است .خانمها که سازنده نسلهای آینده هستند با تربیت بچه های خود به شکلی درست میتوانند که نقص بزرگ را بر طرف کنند شاید کمی سخت باشد ولی هیچ موفقیتی به راحتی بدست نمی آید. البته اگر ما خواهان یک جامعه خوب و درست هستیم اقایان هم باید در این راستا بدرستی پابه پای خانمها گام بردارندو حساب کنند که شاید در فردا دختری داشته باشند و قطعا این آرزو را خواهندداشت که او هم از حقوق خود بطور کامل برخوردار شود.باور کنید خواستن توانستن است. شاید سخت باشد و نیازمند زحمت بسیار ولی قطعا ارزشش را خواهد داشت. امیدوارم آقایان هم به این باور برسند که زن و مرد یکسانند. نه اینکه هرکس بد رانندگی کرد بگویند حتما زن است؛یا اینکه زن ساخته شده برای ماشین لباس شویی. رسیدگی به کارهای منزل از جمله وظایف یک خانم است اما هر جا که مدیریت لازم بوده خانمها حرف اول را زده اند. خانمها باید ابتدا تواناییهایشان را بخودشان و سپس به دیگران ثابت کنند؛در این جامعه مرد سالاری باید خیلی تلاش کرد تا ثابت شود زن جنس ضعیف نیست و مرد جنس قوی...!
از بچگی شیطان اما مودب بودی , وچشمهایت برق خاصی داشت .حالا بگذریم که رفتی روی میز نشستی...
یک روز باهم بازی میکردیم و تو رفتی پنهان شدی .هر چه گشتم نتوانستم پیدات کنم ترسیده بودم ؛ بلاخره معلوم شد روی صندلیهای همین میز دراز کشیده بودی ...به عقل جن هم نمی رسید.(البته ان روز رومیزی بلندی روی میز کشیده شده بود.

خیلی کوچولو بودی که دندان در آوردی و اونقدر آقا بودی که بر خلاف سایر بچه ها در سن یکسالگی شیر رو با لیوان میخوردی و همه جا باعث حیرت میشدی .دوتا دندانی که در عکس هم معلومه است دایم به لیوان میزدی و خودت میخندیدی.
میخواهم امروز سفارشی بنویسم ( آخه گفته شاد بنویسم )
از روزی میخواهم بنویسم که به دنیا آمدی ،با اون بدن کوچولو و ظریف ...اما دوتا چشم درشتت مثل الماس میدرخشیدو انگشتهای خیلی خیلی باریکت با اون ناخنها و موهای مشکی بلندت و صدای بلندترت میگفت که آی دنیا من آمدم تو از آن منی...

چقدر روزها بسرعت میگذرند . روی میز چشمم به تقویم افتاد و دیدم امروز روز کودک است . بهت یک اس.ام. اس کوتاه زدم و بشوخی گفتم کودکم روزت مبارک اما به زمانی برگشتم که این روز را هرگز فراموش نمی کردم و به این یهانه هدیه ای نثارت میکردم وبعد که نوجوان شدی به مناسبت روز نوجوان و حالا هم که روز دانشجو ...
حالا برای خودت مردی شدی .یک دانشجوی فوق لیسانس و در مسیری قرار گرفتی که هر روز زندگیت کاملتر میشود و انشاالله بی نقص تر و هر روز من کنارتر و دورتر و سایه تر اما همچنان تکیه گاهت هر جا که تو بخواهی .
یکسال دیگر از نبودت گذشت و من مثل هر سال بیقرار و افسرده این ماه را پشت سر گذاشتم وبر سر مزارت با تو درد و دل کردم و در سایه سکوت تو اشک ریختم ...
یک دختر وقتی از تمام دنیا دلش میگیرد تنها جایی که میتواند پناه ببرد خانه پدراست و متاسفانه سالهاست پناهگاه من سنگ سرد توست .
هرگز مهربانیت را فراموش نمیکنم و بزرگی روحت را.روحت همیشه شاد باد .
بار خدایا....
امروز دلم از وسعت تنهاییم خیلی گرفت.نه بد جوری شکست...

چقدر خوشحالم از اینکه میبینم دنیا بروفق مرادت میگردد،میبینم که خداوند مهربان تمام لبخند و مهربانیش را نثار تو کرده ومن نیز. امسال سال توست و واقعا امسال فراموش نشدنی خواهد بود؛احساس میکنم همه دنیا دارد به تو میخندد و در نتیجه به من .به پیش پسرم .با تمام قدرت موفقیت را در آغوش بگیر ولذت ببر.
داشتم نوشته های یک دوست رو می خواندم دیدم انگار از دل من نوشته ...
واقعا دلم برای همه همه چیرهای که مال گذشته اند تنگ شده برای پدر بزرگ و مادر بزرگ...برای پدر...برای اون خانه بزرگ پدری .برای همه اون فامیلی که دائم اونجا جمع بودند و من کلافه...برای تخت چوبی روی پشت بام که شبها رویش دراز میکشیدم و ستاره ها رو میشمردم...برای دوچرخه سواری دور حیاط...برای بالا رفتن از درختها ...دلم برای همه همه گذشته ها تنگ شده...
قدیمها وقتی می شنیدم بزرگترها میگفتند مشکلات بچه ها با خودشون بزرگ میشند نمی فهمیدم یعنی چه .اما حالا همه فکرم شده تو وآینده ات و این افکار چقدر ذهنم رو پر کرده اند. صبحها وقتی میخوام از خونه برم بیرون لحظه ای کنار تختت میایستم به قد و بالات نگاه مبکنم و به خودم میگم انگار دیروز بود که اطرافش کوسن میگذاشتی که سرش به لبه تخت نخوره ،روزها دنبالت میدویدم که مبدا زمین نخوری ...اما دیگه نمی تونم جلوی دویدنت رو بگیرم ویا از افتادنت ممانعت کنم ؛ لازمه این زندگی زمین خوردن و دوباره بلند شدن است ،لازمه این زندگی مقاومت و کفش آهنی پا کردن است ....به پیش پسرم روزها را با قدرت بساز ؛آینده از آن توست انشاالله .
امید مادر،عزیز دلم،نور چشم هایم،طپش قلبم ، خنده لبهایم و...
سی ویک اردیبهشت سال روز تولدت برای ما بسیار با ارزش و فرخنده است .تولدت مبارک باد
فردا وفات خانم زهرای اطهر (س) است و من امسال غربت و تنهایی خانم را خیلی بیشتر احساس میکنم...