به پسرم و پرستوي مهاجر

پرواز

پرنده با تمام وجودش به جوجه کوچولوش عشق ميورزيد. تا حالا در حد توانش برايش همه چيز فراهم کرده بود از گرمای وجودش گرفته تا غذا اما حالا ديگه غريزه و احساس مادری بهش ميگفت که بايد وابستگی ها را کم کند که ديگه پرنده بايد تنها بودن و تنها پريدن را ياد بگيرد اما پرنده کوچولو که ديگه حالا خيلی هم کوچک نبود از تنهايی وتنها بودن احساس وحشت ميکرد. و پرنده مادر با تمام دردی که درعمق وجودش احساس ميکرد با همان نوکی که تا ديروز بهش غذا ميدادبه سر پرنده جوانش کوبيد وبا فرياد از لانه بيرونش کرد از ورودش جلوگيری کرد آخه ميخواست تا روی پاهای خودش بايستد ميخواست پرنده جوان هم بتواند برای خودش آشيانه ای بسازد.

ايکاش اين پرنده وامثال اين پرنده ها برای ما انسانها هم درسی ميشد تا بفهميم که در همه حال ميتوانيم فرزندانمان را دوست بداريم اما استقلال و بزرگ شدن را از آنها نگيريم ايکاش ميفهميديم نه مثل آن پرنده- کامل فرزندمان را برانيم ونه- آنقدر وابسته کنيم که در آينده ودر زندگی به تنهايی حتی قادر به نفس کشيدن نباشند. به آنها تنها پرواز کردن را بياموزيم در عين حال که حمايتشان ميکنيم .ای کاش ياد بگيريم که اين بچه ها آينده را خواهند ساخت آينده ای که نياز خودشان است ،نخواهيم آينده ای را بسازند که ما خيال داشتيم ونتوانستيم. 

 

+ vida emadipour ; ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ