به پسرم و پرستوي مهاجر

روزمرگی

يکنواختی وروزمرگی گه گاهی چنان به دلم چنگ ميزنه و دلم را آشوب ميکنه که با تمام علاقه ای که به اطرافيانم دارم فکر ميکنم حتی تحمل يک ثانيه ديگه اين زندگی را ندارم صبح را شب   و شب را صبح  ميکنيم مثل يک ماشين کار ميکنيم مثل يک ساعت بايدبا يک برنامه ريزی خيلی مرتب حتی ثانيه ها را  از دست ندهيم .

گاهی آنقدر خسته وبی توان ميشم که دلم ميخواد از همه چيز وهمه کس فرارکنم در آن حالت دلم ميخواد برای مدت حتی چند ساعت هم که شده گم وگور شم برم وتوی شلوغی خيابان وجمعيت وبدون احساس مسئوليت و فکر به همه چيزقدم بزنم وترين مغازه ها را نگاه کنم و......

اما متاسفانه خيلی وقته که ........

 

+ vida emadipour ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ