به پسرم و پرستوي مهاجر

بوی بهار

هميشه اين فصل که ميشه بوی بهار وشکوفه ها وتازگی هوا من را به دورا ن کودکی برميگرداند آت حياط بزرگ خانه پدری و پدر بزرگی با آن باغچه بزرگ و پر از گل و درخت ميوه ،درخت سيب وهلو ،گيلاس و انجير و انگور ،آن گلهای رنگارنگ رز و سرخ ويک نوع ديگه که  پدر بزرگ خودش پيوند زده بود ... هنوز هر وقت از جلوی آن خانه در نارمک رد ميشم بی اراده آرزو ميکنم ميتوانستم بروم تويش وسرکی بکشم هنوز خانه به همان شکل با همان باغچه وبا همان سه طبقه ساختمان سر جايش است ولی آدمهايش کجايند خدا ميداند...

+ vida emadipour ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ