به پسرم و پرستوي مهاجر

۲-به پسرم

همراه با نسيم بهاری وشکوفه های نوشکفته ودردهای طولانی شبانه بر اين دنيای شلوغ و پر هياهو- به دنبال تيک تاک ساعت که  شش و نيم را نشان ميداد- گام نهادی .چشمان سياهت و مژگان بلند ت ظرافت جثه ات را پوشانده بود.موهای مشکيت چون ابريشمی تا روی پيشانيت آمده بود. دکتر با تعجب نگاهت کردو گفت فکر ميکردم نارس است اما اصلا اينطور نيست موهای مشکی و مژگان بلندش را ببين.صدای گريه ات اتاق را پر کرد و...

 مدتی نگذشت که پد رت با لبخندی مملو از رضايت به اتاق ريکاوری آمد.د ر همان موقع صدای مادر بزرگت ازبيرون آمد که با پرستار بخش دعوا ميکرد که چرا من نميتوانم بروم تو واينکه شوهرش توانسته برود.مدتی طول کشيد تا من را به بخش و اتاق بياورند.همه از توو چشمان درشت و درخشانت ميگفتند . اما من خيلی خسته بودم خيلی خسته و خيلی نيازمند استراحت. اتاق پر از گل و ميوه بود ومن که ازجيبمان خبر داشتم ته دلم به کنار تختيم کمی حسرت خوردم اما وقتی فهميدم همه آن گلها و ميوه وشکلات را پد رت خريده ضمن احساس غرور جلوی خانواده نگران هزينه اش شدم و با تمام خستگی ودردی که داشتم به دنبال فرصتی ميگشتم از او موضوع را بپرسم. چه روز خوبی بود. 

+ vida emadipour ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ