به پسرم و پرستوي مهاجر

به پسرم

احساس ميکنم دنيا حرف با تو دارم دنيا  دنيا حرف .دلم ميخواهد از تمام  اتفاقاتی برايت تعريف کنم که  ـ چه تلخ  وچه شيرين ـ امروز جزء تجارب من بحساب می ايند اگرچه ميدانم در سن تو بودن يعنی تمايل به خود تجربگی و ديدن دنيا با ديدگاه ونقطه نظر خودت ...

اما باور کن بعضی تجربه ها آنقدر گران وبی ارزش هستند که واقعا ارزش خود تجربگی را ندارند. ميدانم که تو عاقلی ! و..... همه حرفهای اين گروه سنی را ميدانم آخه منهم روزی به سن تو وامثال تو بوده ام و خوشبختانه هنوز هم آن دوران را فراموش نکردام ( بر خلاف خيلی از والدين که فکر ميکنند هميشه عاقل بوده اند!!!!)  ولی چه کنم که منهم مادرم و دلم ميخواهد همه گفته ها و نا گفته ها را يکجا بعنوان  در اختيارت بگذارم .به هر حال من بعنوان   يک  دوست  با دو گوش شنوا ودستی دراز هميشه  در جلوی در اين خانه که سقفش محبت و ديوارهايش ايمان وچلچراغش پدر است و گرمايش وجود تو ،ايستاده ام .يادت باشد هر وقت که به يک دوست بيشتر ازمادر نياز داشتی من اينجام.استوار ومحکم ومطمئن.

+ vida emadipour ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ