به پسرم و پرستوي مهاجر

به پسرم

باهم فيلم دوئل را ديديم وهر دو خوشمان آمد.ولی قطعا خوشامدن من باتو تا حدودی فرق ميکند. ديدن نخلهای بی سر مرا به ياد ايستادگی واستامت مردان بی سر اما فدايی اين آب وخاک انداخت بيادم انداخت اگر آنها با صداقتشان جان به جان آفرين تسليم نميکردند  ايرا ن من و تو خيلی وقت پيش سرنوشت خليج عربی !!! را پيدا ميکرد.اينکه اگر امثال جهان آراها که در فيلم نامی فقط ازشان برده شد نبودند حالا ما تحت استعمار عراق بوديم .اينکه اين جوانهای پاک برای موقعيت وپست به دل دشمن يورش نبردند بلکه ايمانشان  به حفظ خاک  اين وظيفه را بر دوششان ميگذاشت .آنان هم مثل همه جوانان سراپا آرزو وعشق به زندگی بودند.خيليهايشان حتی فرصت خداحافظی از عزيزانشان را نداشتند.

وياد جوانانی افتادم که به هنگام آن جنگ لعنتی دو راه را در مقابلشان ميديدند. ماندن درکنار عزيزان و دل به فانی بستن ويا رفتن به دل دشمن و با خصم به نبرد برخاستن. فکر ميکنی برای آنها خداحافظی از مادرانشان که  چشمانشان مملو از اشک وحسرت بود کار ساده ای بود ويا برای آن مادران بدرقه دلبندانشان ؟؟.هيچکدام هر کدام دل خودش را آرام ميکرد که خدايا تو راضی باش.

در مقابل آن جوانان پلی بود يکسوی آن  مادرو عشق مادرو زندگی و سوی ديگر لبيک يا حسين و جاودانگی.

+ vida emadipour ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ