به پسرم و پرستوي مهاجر

به پسرم

ديروز برای يک لحظه وبسرعت برق به گذشته برگشتم به سال ۱۳۶۸و۱۳۶۹ به زمان تولد تو و پا گرفتن تو، به لحظاتی که در روروک به اين طرف وآنطرف ميدويدی و با نوک انگشتان پا مثل بالرينها حرکت ميکردی آخه پاهايت کامل به زمين نميرسيد.و بعد ديدم که امروز به هجده سالگی قدم ميگذاری بی اراده به اتاقت آمدم و در آغوشت گرفتم با اين تفاوت که در گذشته تو در ميان بازوان من پنهان ميشدی واين بار تو مرا در ميان بازوانت پناه دادی حالا ديگه تو يک سرو گردن از من بلندتر شده ای . نميدانی با چه غروری در خيابان کنارت قدم ميزنم و آهسته نگاهت ميکنم . پسرم عزيزم قبلا هم گفته ام ويکبار ديگر هم ميگويم اگر چه دستهای تو حالا از دستهای من بزرگتر است اما هميشه اين دستها ی من آماده حمايت ازتو و پناه دادن به دستهای تو خواهند بود و مطمئن باش هميشه برای بازکردن هر دردی در مقابل تو آماده اند هميشه روی من به عنوان يک دوست وحامی حساب کن .

+ vida emadipour ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ