به پسرم و پرستوي مهاجر

۲-به پرستوی مهاجر

چه روز خوبی بود آنروز که پسرمان بدنيا آمد. تو با لبخندی مملو از غرور به پيشم آمدی . خوشحال بودی که پسر دار شدی و من خوشحال بودم که با تو حالا پسری دارم . اتاق پر از گل بود و ميوه . البته فکر نميکردم که مال من باشند ميدانستم که دستت خالی است تمام مد ت  نگران بودم که نکنه مامان اينها چيزی بتو بگويند و باعث ناراحتيت بشوند. اما وقتی فهميدم اين اتاق پر از گل مال من است !!!  چه احسا س خوبی بود . با اينکه خيلی درد داشتم و ساعات سختی را گذرانده بودم. اما آن اتاق پر گل ،ميوه و شکلات ... نمی دانم آيا آن روز از تو تشکر کردم يا نه . ولی ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است .     ممنونم ......   

+ vida emadipour ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ