به پسرم و پرستوي مهاجر

پدر

بهار آمد عاقبت از راه با کوله بار خستگی

وزمین مملو شد از نوشکفته های زندگی

همه چیز سبز است همه چیز!

چوبهای خشکیده با بهار جان گرفته اند

نهرهای خوابیده دوباره روان گشته اند

و پرندگان نغمه خوان حکایت از بهار میکنند .

همه چیز سبز است همه چیز !

جزء تو

انگشتانت را کاشتند چه سنگدلانه

و قامت ایستاده سرتا پا جنبش تورا

حتی قلب مهربان و روح ایثار گرت را

همه تورا کاشتند ! چه سنگدلانه

و همه چیز سبز شد جزء تو

همه سبزی بی تو سبزی ندارد

نگاه من

نگاه ما

نگاه در راه مانده ما

همه جا ودر میان همه چیز

سبز شدنت را میکاوند

و من مثل هر سال

در روز پدر

نا امیدانه بر سنگ مزارت بوسه خواهم زد.

+ vida emadipour ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ