به پسرم و پرستوي مهاجر

والدین

هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی از پدر ومادران بچه هاشون را مثل یک سرمایه ابدی برای خودشان میدانند و فکر میکنند که این بچه ها را بدنیا آورده اند تا  آرزوهای تحقق نیافته اشان را جامه واقعیت بپوشانند یا عصایی برا ی پیری باشند .همه چیز را به آنها تحمیل میکنند وتا بچه بیچاره هم بخواهد خودی نشان بدهد و اظهار وجودی بکند وبخواهد به آنها بفهماند او ن بدبخت هم انسان است حملات و اتهامات  نا سپاسی وقدرناشناسی  شروع میشود. ای کاش ما والدین همیشه جوانی خودمان هم یادمان باشد.البته راهنمای وهدایت ودوست ودوستی با بچه ها فرق میکند . متاسفانه نمونه ایی پیش رو دارم که پسر ٣٨ ساله اش  را در بند خودخواهی های خود کرده و عملا در اسارت محبت هایش قرار داده . و این طفلک تا میخواهد از این زندان بیرون بیاید ویا از کسی کمک بگیرد وبا کسی نزدیک شود بلافاصله این مادر مهربان بسیار مهربان درها رامیبندد وتحت لوای حمایت ورود همه افراد فامیل حتی خواهرش را به خانه ممنوع میکند.بیماری قلبیش افزون میشود و این پسر بیچاره ناچارا دوباره سکوت را پیش میگیرد وبه اتاق کوچکش ،نه به زندان کوچکش ودرواقع قفس طلایش بر میگردد. قفسی که بیزاری ازش از چشمانش داد میزند. خیلی دلم میخواهد کمکش کنم. اما متاسفانه تنها را ه نجات خودش است .باید تصمیم بگیردو یکبار دیگر پرواز را تجربه کند.باید بالهایش را باز کند .کاش میشد یکجوری کمکش کرد.

 

+ vida emadipour ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ