به پسرم و پرستوي مهاجر

مادر بزرگ

امروز ناخنهای لاک زده یک خانم خاطره مادر بزرگ پدریم را زنده کرد زنی که تا لحظه ای که زنده بود عاشق لاک قرمز ناخن ولباسهای رنگی و آنچنانی بود و  کفشهای پاشنه بلند وکیف همرنگش که حتما میبایست همرنگ لباسش باشند.(اما متاسفانه بر اثر  حادثه ای که برایش پیش آمده بود دیگر نمیتوانست کفشهای پاشنه بلندبپوشد. )آرایش را هم خیلی دوست داشت. موهایش را با آب اکسیژنه  مخصوص که به داروخانه سفارش میداد به رنگ طلای براق وزیبایی در  می آورد. نکات ظریف و خاصی را در رابطه با خانمی ومتانت همیشه به ما گوشزد میکرد که انصافا در زندگی بسیار مفید بودند.بسیار هنرمند بود وآشپز بسیار ماهری هم بود. ته دیگهای بی نظیری را در قابلمه های معمولی (آنوقت ها تفلون نبود) می پخت ومثل کیک  در دیس بر میگرداند . یادش بخیر ،حتی پلو پز های امروزی هم نمیتوانند آن ته دیگ  را درست کنند .اما طفلک  یک عیب بزرگ داشت عیبی که مقداری از آن را در بچه ها ونوه هایش که ما باشیم به ارث گذاشته  و آن هم دلشوره است .همیشه نگران بود خیلی نگران وهمیشه منتظر یک اتفاق بد بود.در عوض  دارای  یک قدرت عجیب هم بود خیلی مواقع وقتی در میزدنند میدانست که چه کسی پشت در است ،وخوابهایش که خیلی مواقع به واقعیت تبدیل میشد . .وای یادش بخیر چقدر ازخواستگار هایش تعریف میکرد وطفلک پدر بزرگ را حسابی عصبانی میکرد .از پدرش یاور شفیع خان وابهت ونگاه نافذش چنان حرف میزد که ندیده ازش میترسیدیم واینکه وقتی بی حجابی شده بوده پدرش گفته بوده همه شماها را میکشم ولی بی حجاب بیرون نمیبرم اما چند هفته بعد  خودش خیاط را بخانه آورده بوده وبهش دستور میدهد تا برای دخترها لباسهای بسیار شیک بدوزد ،ودر مهمانی بعدی دربار مادر بزرگ را با خودش میبرد و... یادش بخیر روحش شاد

+ vida emadipour ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ