به پسرم و پرستوي مهاجر

به پدرم

با تمام خستگيها  بار سفر را بستم يک چيزی توی دلم ميگفت اين يک کابوس وحشتناک است ، با اين سفر همه چيز تمام ميشه .حتما از خواب بيدار ميشی .حالت خاصی داشتم يک بی خبری و گيجی .گيج و منگ بودم. رفتم سفر با چمدانهايی مملو از خستگی و برگشتم خيلی زودتر از هميشه.اما ...اينبار مطمئن بودم که خواب نيستم چرا هنوز گيج بودم ولی خواب، نه خواب نبودم.اينبار سراپا انتظار بودم تا مثل هميشه به پيشوازم بيايد ،چمدانهايم را بگيرد و بگوييد که خيلی چشم انتظارتان بودم خوش آمديد خوش آمديد.اما ...اينبار انتظار پايانی نداشت پايين پله ها ايستاده بودم و به بالا نگاه ميکردم . اينبار نه از صدای مهربانش خبری بود ونه از قامت بلندو استوارش .درخود شکستم ،خم شدم ...مگر نمی دانست که دختر بی پدر چقدر تنها و بی کس است چقدر بی پناهاست. برای اولين بار مجبور شدم چمدانهای مملو از خستگيهايم را به تنهايی بالا ببرم وچه کار طاقت فرسايی بود

+ vida emadipour ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ