گاهی وقتها یک چیز خیلی کوچک باعث میشه تا یکهو تمام آرامشت بهم بخورد . یک چیز خیلی کوچک تلنگری مشود وناگهان دنیا غم و غصه بهت هجوم می آورندوخاطراتی که سعی کردی به دست فراموشی بسپاری یا لااقل کم رنگش کنی دوباره تازه تازه میشه .چند تا ورق  پاره کهنه لای یک  پوشه کهنه حسابی دلم رو به درد آورد . برگی که روی آن کروکی تصادف مرگ بار پدر کشیده شده بود.ورقای که نشان میداد ماشین کجا چپ کرده و  پدر کجا افتاده بوده . نمیدانم کسی که این ورقهای کهنه بی رنگ ورو را آورد وبه من داد هیچ فکر نکرد که ممکنه درد بی پدری رو دوباره برای من بد جوری زنده کنه. دردی که اگر چه هیچ وقت درمان نشده ونمی شه اما دغدغههای زندگی کم رنگش کرده بود.چقدر دلم برای پدر ومهربانیهایش تنگ شده.

/ 4 نظر / 2 بازدید
مادر سپید

سلام دوست عزیز چقدر متاثر شدم ... انشالله که روح پدر گرامیتون همجوار اولیا الله باشه . چقدر محتوای وبلاگتون جالب و زیباست نامه های عاشقانه یک مادر به پسر 18 ساله ش ... [قلب] یعنی میشه منم اون روزای پسرام رو ببینم ؟ [قلب] پیشنهادتون خیلی خوشحالم کرد . میتونم بهتون شماره حسابی که به این منظور باز شده رو بدم تا بتونید کمک تون رو واریز کنید . ممنونم یک دنیا ...