سالگرد پدر

یکبار دیگر یازده مهر در پیش روست و من سنگینی یک کوه را در سینه ام احساس میکنم وبغضی خیلی سنگین پشت دیوار سکوت بیتابی میکنه . احساس میکنم دنیا حرف برای نوشتن وگفتن  از تو دارم .از تو و خوبیهایت .از گذشتهایت .از ایثار و مهربانیهایت . از اینکه همه تو ما بودیم وآنوقت من رو چشم انتظار پشت پنجره نگه داشتی واز سفر باز نگشتی .قول داده بودی تا ظهر بیایی قبل از اینکه من احساس تنهایی کنم اما ظهر به عصر وعصر به شب تبدیل شد وبی خبری دیوانه ام کرده بود میدانستم اتفاقی افتاده و الا محال بود تو بد قولی کنی . خبر از تصادف بود تصادفی بد وسخت ... همه پچ پچ میکردند وهمه میگفتند کمرت شکسته .به اون هم راضی بودم اگر چه میدانستم تو آدمی نیستی که تحمل کنی دیگران بخواهند به دادت برسند  آنهم توی که داد رس همه بودی . از نیمه شب گذشته بود وپچ پچ ها تمامی نداشت هیچکس کمکم نمیکرد تا بیام وبهت سری بزنم .گیج ومنگ بودم .هر کس چیزی میگفت اما بوی صداقت از هیچ کدام نمی آمد تا اینکه مسئول بیمارستان گفت تو کی هستی که میخواهی این آقا رو ببینی .وقتی شنید دخترتم گفتم توطاقت نداری بگم چی شده ورفت... ومن ماندم ومشتی چشمهای خیس و صدای هق هق هایی که تمامی نداشت  ویک کلمه زشت مرگ .

روحت شاد باد.تا زنده ام خاطراتت با من خواهند بود .ای کاروان آهسته رو کارام جانم میرود...

/ 0 نظر / 15 بازدید