شادتر

از بچگی شیطان اما مودب بودی , وچشمهایت برق خاصی داشت .حالا بگذریم که رفتی روی میز نشستی...چشمک

یک روز باهم بازی میکردیم و تو رفتی پنهان شدی .هر چه گشتم نتوانستم پیدات کنم ترسیده بودم ؛ بلاخره معلوم شد  روی صندلیهای همین میز  دراز کشیده بودی ...به عقل جن هم نمی رسید.(البته ان روز رومیزی بلندی روی میز کشیده شده بود.تشویق

/ 5 نظر / 15 بازدید
ستاره

سلام... کودکتون چهره با نمکی داره...[لبخند]

آستاره

سلام... وایییییییییییی خدا... ماشاالله... هزار ماشالله.. وووووووووووووش که قند رو تو دل آب می کنن .. نمکدون!... می گم یک اسفندی براشون دود کنین... راستی! وظیفه م رو انجام می دم که به خانم و مادر خوب و مهربونی چون شما سر می زنم!

سلام. خدا عزیزان شما رو هم حفظ کنه و نگهدارشون باشه.[گل][ماچ]

آستاره

ای وای اسمم رو ننوشتم نظر پایینیه آستاره بود[خجالت]

ali

سلام به به شازده چه نازه... خدا حفظش کنه [قلب]