عشق مادری

 

 

پیاده رو را برای آب و فاضلاب کنده بودند الان هفته هاست که تمام پیاده رو غیر قابل استفاده است .  کنار محل کارم تعدادی خانواده های شهدا سکونت دارند . واین مادر برای عبور از این مکان ناچار شد به اتوبان بیاید وبا تمام پیری جگر گوشه اش را به دندان گرفته بود وبا تمام قوا این سر بالایی را طی میکرد . خسته میشد هر از چند گاهی می ایستاد تکیه به گارد ریلها میداد و دوباره راه می افتاد...

دلم خیلی گرفت برای این مادر وبرای این پسر که تمام جوانیش روی این صندلی در حال سپری شدن است و  از این سالهای سپری شده جز یک روسری یادگار جبهه ها ویک پتو که روی پاهای ناتوانش کشیده شده بود سهم دیگری نداشت. فکر کردم بعد از این مادر چه به سر این پسر خواهد آمد؟...احتمالا باید گوشه آسایشگاهی  به انتظار دیدار مادر بنشیند...

/ 6 نظر / 25 بازدید
میترا

چه تلخ...[ناراحت]

آستاره

سلام [ناراحت] [افسوس] نمیدونم چی بگم! خدا این مادر و همه ی مادرها رو برای بچه هاشون نگهداره که حتی فکر یه لحظه نبودنشون آدم رو دیوونه می کنه! درمورد بستن نظرات ، نمی دونم احساس می کنم این مطالب رو که می نویسم باید نظراتش بسته باشه! اما اگه شما بگید چشم بازشون میکنم![قلب]

مهشاد

سلام. مادرست دیـــــگر... خوذ را به آب و آتش میزنـــد تا تکه ی جانش آســــــوده باشد... [گل]

مهشاد

اتفاقا من تقریبا هفته ای 3-4 بار از اینجا رد میشم! اتوبان فوق العاده خطرناکیه و گاهی پرترافـــــیک [خنثی]

آستاره

سلام عیدتون مبارک.[گل]

علی

سلااااام و درود واقعا مهر مادری قابل ستایش ه درود بر مادران [گل]