به پسرم

قدیمها وقتی می شنیدم بزرگترها میگفتند  مشکلات بچه ها با خودشون بزرگ میشند نمی فهمیدم یعنی چه  .اما حالا همه فکرم شده تو وآینده ات و این افکار چقدر ذهنم رو پر کرده اند. صبحها وقتی میخوام از خونه برم بیرون  لحظه ای کنار تختت میایستم به قد و بالات نگاه مبکنم و به خودم میگم انگار دیروز بود که اطرافش کوسن میگذاشتی که  سرش به لبه تخت نخوره ،روزها دنبالت میدویدم که مبدا زمین نخوری ...اما دیگه نمی تونم جلوی دویدنت رو بگیرم ویا از افتادنت ممانعت  کنم ؛ لازمه این زندگی زمین خوردن و دوباره بلند شدن است ،لازمه این زندگی مقاومت و کفش آهنی پا کردن است ....به پیش پسرم روزها را با قدرت بساز ؛آینده از آن توست انشاالله .

/ 3 نظر / 18 بازدید

سلام. دلم براتون تنگ شده بود. پسرتون انقدر خوب و فهمیده هستند که آینده از آنشان باشد. با داشتن مادری چون شما. من هم براشون دعا می کنم. یادمه اولین پیامی که برای شما نوشتم توش گفته بودم دلم گرفت. و مطلب شما درباره ی سقوط هواپیمای ... بود.. اینبار هم دلم گرفت.. خیلی گرفت... نمی دونم از چی!![افسوس]