صندوقچه

امروز درپستوی ذهنم به صندوقچه کوچک وخاک گرفته خاطراتم برخوردم.صندوقچه مملو از خاطرات فراموش شده بود.عکسهای سیاه وسفید دوران کودکی که از جشن تولد هفت سالگیم گرفته شده بود .  اونشب خیلی مهمان دعوت داشتند .عمو جون احمد آقا و عمه جون خانم خانمها و... چقدر کادو انتظار من رو میکشیدند اما چشمم دنبال اون عروسک خوشگل و ملوسی بود که  پدر برایم خریده بود .خیلی زیبا بود.بعد اون دوچرجه قرمز وبراق با اون بوق خوشگلش رو پیدا کردم .بعد اون لباس صورتی که هر وقت میپوشیدم احساس میکردم خیلی زشت شدم . ..

رفتم واز توی پستوی خانه اون عروسک را که تنها یادگار دوران بچگیم بود بیرون کشیدم وبا احتیاط وکمی خجالت نگاهش کردم هنوزم به نظرم بی نظیر بود .من رو برگرداند به هفت سالگی وعشقی که اون شب با اون عروسک از پدر دریافت کرده بودم ...

امان از این ذهن افسار گسیخته  .همیشه خاطرات خوش را یاد آور نمی شود . هم زمان با آن شب خاطره یازده مهر را برایم زنده کرد که بدون خداحافظی رفت ...

/ 6 نظر / 2 بازدید
آلباترا

ویداجون... شما هنوز خیلی جوونید برای همیشه در خاطره ها زندگی کردن... نگاه کن بیشتر پستات از قدیماس...

سپنتا

سلام, نمیدونم اون پرستوی مهاجر کیه,اما امیدوارم روزی به آشیانه برگردد.تا چشم های منتظری را جان دوباره بخشد.

زهره

انگار در خاطرات گم شده ای...

خانوم خانوما

گذشته گذشته است.... اما همیشه یه جای بزرگ از ذهن مال اونهاست که گاهی خودشون رو نشون می دن.... عروسکت رو بغل کن و دوست داشتی گریه کن.