نیاز

وخداوند انسان را خلق کرد با نیازهای بیکران بگستردگی دنیا .گرسنگی ،تشنگی،نیاز به پوشش ،خانه،خانواده،ارتباط،دوست داشتن ونیاز به دوستدار  داشتن ،اما نیاز به نوشتن وتخلیه احساست همیشه ودر همه حال با انسان آمیخته بوده ولحظه ای اورا راحت نگذاشته .آنجا که لباسی برای پوشیدن نبوده وغذایی برای خوردن اما نیاز به نوشتن بوده است . از چه زمانی واقعا انسان احساس کرد که باید بنویسد شاید اولین بار که ترسید یا شاید اولین بار که عاشق شد شاید زمانیکه حساب وکتاب زندگیش جور در نمی آمد ،شاید اولین بار که خشم وجودش را گرفت ،یا شاید اولین باری که دروغ گفت ،اولین باری که دزدی کرد ،اولین باری که  غرور وخودخواهیش از خود بی خودش کرد ،شاید آن وقتی که هابیل وقابیل به جان هم افتادنند،شاید آنوقتی که حسادت مثل خوره به جانش افتاده بود.شاید ...شاید... شاید... شاید اولین باری که خداوند را در کنارش احساس کردو با گرمایش گرم شد و...

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
هورمزد یعقوبی نژاد

انسان ها اصولآ فکر می کنند هر حسی را که تجربه می کنند مختص خودشان است و نه دیگران . به همین دلیل سعی می کنند با نگارش ان احساسات آنها را حفظ کنند . گاهی برای مرور در آینده . گاهی برای خوانده شدن توسط شخص خاصی و گاهی هم برای اینکه همگان آن را بخوانندو از آن بالاتر ثبت در تاریخ.اینگونه است که انواع ادبی به وجود می آیند. اما نکته جالب توجه و شایان ذکر این است که از ابتدای خلقت. انسان ها احساسات یکسانی را تجربه کرده اند. و اصلآ تجربیاتشان یکسان بوده است فقط در طول زمان و با افزایش دانش توانسته اند تغییراتی در تجربیات و نحوه زندگی شان بدهند. کافی به تاریخ ادبیات خودمان مثلآ در زمینه شعر نگاه کنیم.با تعداد بی شماری موضوع تکراری و حتی عبارات تکراری مواجه می شویم . که این موضوع نه به خاطر تقلید که به خاطر یکسان بودن تجربیات و احساسات افراد در طول تاریخ است.

آلباترا

واای ویدا جون می دونی چی شده؟ من همیشه پیش خودم می گفتم این هورمزد یعقوبی کیه که همیشه از شما تعریف می کند...راستش بعضی نوشته ها که به نظر من معمولی میومد به نظر اون عالی اومده بود...حالا فهمیدم پسر شماست! چه جالب!وبلاگ ایشونم رفتم جالب بود! می دونی همین دیروز بود که داشتم فکر می کردم اگه یه روز مامانم وبلاگمو بخونه چه فکرایی تو سرش میگذره! مثلا تو یکی از شعرام نوشته بودم وه چه معاشقه ی شیرینی ست که تو به خاطر خواهی من سیگار نکشی ..مشروب نخوری...فکر کردم اگه مامانم اینو بخونه کلی ناراحت میشه که لابد دختر آفتاب مهتاب ندیده ش گول خورده...به خاطر همین دوست ندارم اونایی که تو زندگی واقعی میشناسنم وبلاگمو بخونم چون اونوقت باید برای یه سری نوشته ها که صرفا شعره توضیح بدی که مثلا برای کی نوشتی یا از چی ناراحتی!! من نسبت به فرزند دار شدن در آینده شک دارم ولی دوست دارم وقتی که بچه ی احتمالیم همسن الانم شد آأرس بلاگمو بهش بدم..به شرطی که ازم توضیح نخواد!!!

نامه های پدری به دخترش

سلام ویدا جان ... لطف کردی که به وبلاگ من و دخترم سر زدی ... نوشته های قشنگتو خوندم ... خوشحال میشم که باز به ما سر بزنی ..چیزهایی م برای تو نوشتم ... شاید باید می نوشتم ... و شاید هم نه ...

حمید

سلام[لبخند] "به دنبال زندگي"بيا[چشمک] خوشحال ميشم[گل]

سپنتا

سلام ویدا جان,گلم ببخشید که دیر به دیر سر میزنم,اما عوضش چند تا پستت رو با هم می خونم[لبخند]موضوعاتی که داری در موردشون می نویسی جالبن,لذت میبریم بانو[گل]

کودک نفهم

سلام ویدا جان .چندمین باره که بهتون سر میزنم وبعضی از مطالب آرشیوتون رو هم خوندم .نوشته های زیبایی دارید ........[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]